سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی فروشگاه اینترنتی هاست ایران
سلام! به وبلاگ «تــــــــــــــــــــــــــــا خــــــــــــــــــــــــــــدا...» خوش آمدید. مقدمتان گرامی

اثر روحی و اخلاقی گریه بر امام حسین(ع)

***
گریه بر خوبان اثر روحی در افراد دارد که نوعی بازدارندگی از ظلم بر دیگران و به خصوص خوبان و نیز نیرویی بازدارنده در فرد ایجاد می شود تا از تبدیل شدن به یک فرد ضد ارزش و خوبی ها، مانع شود.
مسلما بی جهت نیست که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند که بر مثل جعفر باید گریه کن ها گریه کنند؛ اما این سخن، برای چیست؟
چرا باید گریه کردن بر خوبان تاریخی و همیشگی شود؟
به نظر می رسد دلیل آن این است که خوبی ها بمانند، و در خاطر تاریخ ثبت شده و مدام یاد آوری شود که ارزشها کدام است و ضد ارزش ها کدام؛ و به هوش باشیم که مبادا از کسانی باشیم که ارزش را ذبح می کنند.
نیز گفته شده، به این مضمون که ما برای لطف به امام حسین علیه السلام، نمی رویم عزاداری کنیم؛ بلکه کارکرد این عزاداری برای خود ما لازم است.
بله این بیان درست است؛ تبیین آن اینگونه می تواند باشد که ما هر سال این عزاداری را تکرار می کنیم تا اینکه شاید به فردی اخلاقی تبدیل شویم، برای این که ظلم را از همه زوایای زندگی مان پاک کنیم، برای این که به انسانیت احترام بگذاریم، برای اینکه عشق بازی با خدا را از حسین علیه السلام بیاموزیم، برای اینکه برای خدا شدن را به عینه ببینم؛ و بدانیم که زمانی چنین افراد والایی بودند؛ و حال، این عزاداری ها، باعث می شود این همه ارزشهای گرانقدر انسانی، در میان بحبوحه مادیات و ژستها و تکبرهای مختلف دنیوی، هیچ گاه به فراموشی سپرده نشود.
عزاداری بر حسین علیه السلام، حسینی که سراسر رنگ خداست و از آن محمد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم است، خوبی ها را یادآوری می کند.
یکی از صحنه های کربلا نمایش عشق حسین علیه السلام به خداست و برای او بودن اوست؛ اینها همه کلاس درس انسان شدن است.







تاریخ : یادداشت ثابت - شنبه 95/8/2 | 11:0 عصر | نویسنده : ملیحه قاین ابراهیم آبادی | نظرات ()

ما انسانها بسیاری اوقات از دیدن امور مختلف، عبرتهای فراوان می گیریم؛ اما متأسفانه اهمیت آن را درنیافته و به راحتی تن به فراموشی آن عبرتها می دهیم؛ اما خاطره ای از دکتر شریعتی را خواندم دیدم که چقدر، قدر این ارزش بزرگ بشری(عبرت) را می داند و بسیار زیبا و بزرگمنشانه قید همه ی جاذبه های دانستنی را که می تواند بهانه های بسیاری برای گرایش به دانستن آنها وجود داشته باشد را می زند؛ تا مبادا عبرتی را که آموخته و آن اهمیتی را که فهمیده از ذهنش بیرون رود؛ و تلاش می کند با خلوت کردن و عمیق شدن به آنچه در اهرام مصر دید، و حسی که از انسانیت به او دست داد را در وجود خود زنده نگاه دارد و بپروراند... اینگونه بودند که در منش و واقعیت وجودی خود، از بهترینها می شدند. اما ما فقط می آموزیم و این آموختن بسا فقط به لحظاتی محدود می شود و به خود و وجود و ذهن خود فرصت نمی دهیم که آن عبرت در وجود ما به مرحله ی بروز و ظهور و عمق بیشتر و نیز میوه دادن برسد؛ بلکه به سرعت با مشغول شدن به چیزهای کم اهمیت تر آن اثر را به فراموشی می سپاریم و عین خیالمان هم نیست؛ در حالی که وجود ما از همین عبرتها و ایجاد همین احساسهایی که بوی خدا می دهد، گوهرنشان می شود، و ارزشهای انسانی ما به همینهاست...

این روحیه ی دکتر شریعتی سراسر درس انسانیت است... بخشی از خاطره ی ایشان را در ذیل می توانید بخوانید.

دکتر علی شریعتی:
«من اگر در اینجا، از «خودم» خواهم گفت: به این دلیل است که می‌خواهم «خاطره‌ای» را بگویم، خاطره‌ای که خود به خود به خود من- به عنوان طبقه‌ای در دنیا، در جامعه‌ام، در شهرم و تاریخم- مربوط است. من از یک طرف به گروه تحصیلکرده امروز وابسته‌ام که می‌دانید در چه جوّی فکر می‌کند و چه رابطه‌ای با دین دارد، چه هدفهایی را دنبال می‌کند و صاحب چه زبان و فرهنگی است و از طرف دیگر، از نقطه‌ای و خاکی برخاسته‌ام کویر، که در آن آبادی نیست جایی که سعادت و رفاه و برخورداری نیست، خشکی و فقر و سختی زندگی است؛ و از طرفی به طبقه و تباری وابسته‌ام که شرفش در آن است که خون هیچ شریفی- از آنهایی که شرافتشان را تیغ و طلا می‌سازد- در رگم نیست و در فطرتم احساس می‌کنم که گذشتگان من- مادران و پدران من- در طول نسلها- تا آنجا که در تاریخ گم می‌شوند (و چه زود هم گم می‌شوند، چه تنها حافظه ماست که از آنها یاد می‌کند و نه تاریخ، که دشمن تبار ماست)- همواره زاده فقر و سختی و محرومیت‌اند. با این خصوصیات، رشته اصلی تحصیل و تدریس و تحقیقم و فکرم و ذکرم هم تمدن است و همواره تمدنها و آثار بزرگ تمدن بشری را بزرگترین افتخار نوع بشر می‌دانستم و به هر شهر و کشوری که می‌رفتم، بلافاصله به سراغ یکی از آثار بزرگ تمدن گذشته می‌شتافتم، تا بدانم و ببینم و بشناسم که این قوم چه اثری خلق کرده است و تاریخ این قوم چه شاهکاری آفریده است.

وقتی، در یونان، به معبد دلفی می‌رفتم و بناهای عظیم، از آن همه زیبایی و شگفتی کار دیدم، سرشار هیجان شدم. در اروپا، آسیا و افریقا، همه جا در جستجوی آثار شکوهمندی می‌گشتم که مظهر قدرت، صنعت، ثروت، هنر و نبوغ ملتها می‌نمود و ترقی و تمدن بشری را حکایت می‌کرد و هر یک گنجینه‌ای به شمار می‌رفت که حاصل عمر نوع انسان بر روی زمین و جلوه‌گاه موفقیت‌های افتخارآمیز همه نسلهای بشری در طول قرنهای بسیار تاریخ.

در رم، موزه هنر و معماری جهان، معبدهای بزرگ و پرشکوه و قصرهای عظیم، در خاور دور، چین، کامبوج، ویتنام، کوههای عظیمی که انسان با دست، انگشت، چشم و اعصابش، آنها را تراشیده و به صورت معبدی درآورده است برای خدایان و برای نماینده‌های خدایان آسمان در زمین، روحانیون رسمی مذاهب.

اینها در نظر من، بزرگترین میراث عزیز بشریت بود و برای من، عزیزترین دیدنی‌هایی که چشم و دلم را غرق نور و لذت می‌کرد و از تماشایش لبریز هیجان می‌شدم.

تا اینکه در تابستان امسال، در سفر به افریقا که بیشترین شوقم دیدن اهرام سه گانه مصر بود، آن همه دلبستگی‌ها، ناگهان، در دلم گسست و آن همه تصویرهای پر شکوه در درونم فرو ریخت و آن خیالات همه از سرم گریخت و ایمانم را به آنچه تمدن نام دارد، همه بر آب نیل دادم هزارها سال دروغ را همه بر باد مصر!

در مرداد امسال، تا پا به خاک مصر نهادم، هم از راه به زیارت آثار شگفت، اهرام، یکی از عجایب هفتگانه جهان شتافتم و خوشحال که چنان موفقیتی به دست آورده‌ام. در پی راهنما و گوش سپرده به توضیحاتش، در شکل ساختمان اهرام و تاریخش و شگفتی‌ها و زیبایی‌ها و اسرارش!
شاهکارها را نشانم می‌داد و حکایت می‌کرد، پنج هزار سال پیش «بردگان»، هشتصد میلیون تخته سنگ بزرگ را- که هر قطعه‌ای به طور معدل، دو تن وزن دارد- از «اسوان»- همانجایی که سد معروف اسوان را ساخته‌اند- به قاهره آورده‌اند و 9 هرم ساخته‌اند که شش تا کوچک است و سه تای دیگر بزرگ که شهره جهان‌اند!

پنج هزار سال پیش، هشتصد میلیون سنگ را از فاصله 980 کیلومتری، به قاهره آوردند و روی هم چیدند و بنایی ساختند تا جسد مومیایی شده فرعون‌ها و ملکه هاشان را در زیرآن دفن کنند!

دخمه هر یک از اهرام- اطاق اصلی مقبره- که محلی است بزرگ، فقط از شش قطعه سنگ یکپارچه و خام، ساخته شده است که چهار قطعه سنگ بزرگ- به عنوان چهار دیوار- و دو قطعه دیگر به عنوان کف و سقف اطاق. برای تصور قطر و وزن قطعه سنگی که سقف را تشکیل می‌دهد، کافی است که بدانیم جنسش از رخام است و چندین میلیون قطعه سنگ بزرگ دو تنی را تا نوک اهرام روی همین سقف چیده‌اند و این سقف، پنج هزار سال است که این وزن را تحمل می‌کند.

از آن همه کار، از شاهکاری چنان عظیم، دچار شگفتی شده بودم که در گوشه‌ای- به فاصله 400، 500 متری- قطعه سنگهایی را دیدم که در هم ریخته، بر هم انباشته شده‌اند. از راهنمایم پرسیدم آنها چیست؟ با بی‌اعتنایی گفت: چیزی نیست، مشتی سنگ است. گفتم: اینها نیز سنگهایی انباشته بر هم است و چیزی نیست، می‌خواهم بدانم که آنها چه هستند. زورش می‌آمد جواب درستی بدهد و احساس کردم می‌خواهد مرا از سر واکند تا از او نخواهم که به دیدن آنجا برویم؛ هوا داغ بود و زمین سنگلاخ و بیراهه و پیدا بود که کسی به دیدن آنجا نمی‌رود.

من که تجربه به من آموخته است که همه جا- در کتابها، آدمها، آیه‌ها، روایتها، آثار و افکار و بیشتر، در جامعه و تاریخ- به دنبال «گمشده ها» و «متهم ها» باشم؛ چه، بیشتر ارزشها را در چیزهایی یافته‌ام که کمتر مطرح است، زیرا ارزشها را یا «کتمان» می‌کند و یا اگر نتوانستند، «بدنام» اهرام را رها کردم و توضیحات علمی‌اش را- که توی همه کتابها و مجله‌ها تکرار می‌شود- گوش نکردم و گفتم به جای شرح این همه، فقط بگو آنجا کجاست؟ گفت: آنها دخمه‌هایی است نقب مانند که چندین کیلومتر در دل زمین حفر شده است. پرسیدم: چرا؟ گفت: گور برده‌هایی است که این اهرام را بنا کرده‌اند. صد و سی سال به طور معدل، هر روزی هزار برده سنگهایی چنان عظیم را از فاصله هزار کیلومتری به اینجا می‌کشیدند و گروهها گروه در زیر این بار سنگین جان می‌سپردند و اما نظام بردگی- که به قول «شوارتز» باعث شد تا هیچ وقت، حتی اهرم و چرخ ایجاد نشود، چون وجود بردگان ارزان از تکنیک بی‌نیازیشان می‌بخشید و برده برایشان ارزانتر از حیوان تمام می‌شد- بی‌اندکی ترحم اجساد لهیده بردگان را به گودالها می‌ریخت و بردگانی دیگر به سنگ کشی می‌گماشت.

هر روز، خبر مرگ صدها نفر را به فرعون گزارش می‌کردند؛ وقتی دسته‌های تازه‌ای از افریقای سیاه می‌آوردند که هنوز با آب و هوای مصر و شرایط کاری چنین وحشیانه عادت نکرده بودند آمار روزانه مرگشان بالاتر می‌رفت، در فصلهای مختلف سال، این منحنی فرق می‌کرد و بیماری‌های مسری چون وبا و طاعون و... آمار مرگ این انسانها را به صورت یک قتل عام وسیع نشان می‌داد. پیداست که عواملی از قبیل تغییر وضع مزاجی فرعون‌ها- که غالباً بیماری مرموزی هم داشته و حالاتی غیرعادی- و نیز تغییر شخص آنها و حتی نوع رفتاری که کارفرمایان و مأموران و سرکارگردانی که شیوه‌های مختلف را برای کار بیشتر کشیدن از برده تجربه می‌کردند و حتی تفنن به خرج می‌دادند و در انتخاب و ابتکار هر شیوه‌ای آزاد بودند، در شمار مرگ اینان اثر مستقیم داشت.

فرعون که خیلی مذهبی بود و به بقای روح و زندگی پس از مرگ سخت معتقد بود، دستور داد اینها را نزدیک آرامگاه خود وی دفن کنند تا همچنانکه در زندگیشان نگهبانش بوده‌اند و جسمشان را به خدمتش گماشته بودند، در مرگ نیز نگهبانی‌اش کنند و روحشان را هم به کار خدمتش بدارند و نگهبان هرم وی باشند!

گفتم: دیگر رهایم کن که نه حضور ترا می‌توانم تحمل کنم و نه حضور این اهرام خبیث را، من خود می‌روم و رفتم.

از اهرام فراعنه تا دخمه بردگان، راه نبود، سنگلاخ صعبی بود که عبور از آن را سخت دشوار می‌کرد و پای عابر را مجروح و در پی، خطی می‌کشید از خون! فاصله چند گامی بیش نیست، اما چند گامی که از جلاد تا شهید فاصله است! در کنار دخمه‌ها نشستم و ناگهان احساس کردم چه رابطه خویشاوندی نزدیکی است میان من و خفتگان این دخمه‌ها و چه نفرتی میان من و آن اهرام! خود را بر سر گور خویشانم یافتم، گویی یکایک اینان را می‌شناسم، با یکایکشان رفیق بوده‌ام، شریک زندگی بوده‌ام، یکی از این خانواده مظلوم بوده‌ام، هستم!

راست است که من از سرزمینی آمده‌ام و آنها از سرزمین‌هایی، من از نژادی و آنها از نژادی. اما اینها تقسیم بندی‌های پلیدی است تا انسان را قطعه قطعه کنند و خویشاوندان را بیگانه بنمایند و بیگانگان را خویشاوند.

اما من، بیرون از این تقسیم بندی‌ها از این سلسله و نژادم و خویشاوند و همدردشان و چون دیگر بار به اهرام عظیم نگریستم دیدم که چقدر با آن عظمت و شکوه و جلال بیگانه‌ام. یا نه، چقدر به آن عظمت و هنر و تمدن کینه دارم، که همه آثار عظیمی که در طول تاریخ، تمدنها را ساخته‌اند، بر روی استخوانهای اسلاف من ساخته شده است.

دیوار چین و همه دیوارها و برج و باروها و بناها و آثار عظیم تمدن بشری، این چنین به وجود آمد. سنگ سنگی بر گوشت و خون اجداد من.
می‌دیدم، به چشم می‌دیدم که تمدن یعنی دشنام، یعنی نفرت، یعنی کینه، یعنی شکنجه و شلاق، بهره‌کشی، خونخواری، جلادی، شهادت، فساد و شهوت و هوس و خودخواهی و اسارت و... بالاخره، بنای سه طبقه ستم هزاران سال بر گرده خواهران و برادران من؛ در میان انبوه سنگها نشستم و دیدم چنان است که پنداری همه آنهایی که در دل این دخمه‌ها خفته‌اند، با من حرف می‌زنند و به من- فارغ التحصیل دانشگاه علوم انسانی اروپا و استاد تاریخ تمدن دانشگاه ایران- درس می‌دهند، نخستین صفحه کتاب علوم انسانی را درس می‌دهند، نخستین درس تاریخ را می‌آموزند و برایم تمدن را معنی می‌کنند...

برادرانم، به من آموختند که هر چه به نام اخلاق، تمدن و تاریخ به من آموخته‌اند، دروغ بوده است، آنچه را در کتابها و کلاسها می‌آموزند، فرعونیات است و قارونیات و بلعمیات. تاریخ راست، فاصله اهرام است تا اینجا؛ و تمدن، اخلاق، دین و همه علوم انسانی نه در مدرسه‌ها است، نه در معبدها، همه را در زیر همین سنگها، با برادران من دفن کرده‌اند.

و این اهرام ثلاثه- که در چشم من، همان تثلیث شوم استبداد و استثمار و استحمارند و به نشانه سرگذشت مظلوم انسان، این فاجعه را ساخته‌اند و به نمایندگی سرنوشت حاکم بر انسان- همچنان برپا ایستاده‌اند!

این اهرام ثلاثه که صحیح و سالم، هنوز برپایند و همیشه ترمیم می‌شوند و تجلیل برابرشان؛ این سنگها که فرو ریخته و در هم شکسته‌اند و مجهول و متروک مانده‌اند، آنچه را در این دانشگاه به من آموختند و این آموزگاران راستین گفتند، تأیید می‌کند.

از شما سپاسگزارم برادرانم، برادران مدفونم! آنچه را به نام دین، اخلاق، هنر، تاریخ و تمدن از فیلسوفان، روحانیون، استادان و مورخان و هنرمندان و علمای تمدن و علوم انسانی آموخته‌ام، همه ساخته همین اهرام ثلاثه‌اند، ساخته فرعون و ملاء و سحره! همه را در زیر همین اهرام دفن می‌کنم و از نو آغاز می‌کنم و از اینجا، یک راست به منی خواهم رفت، تا در آنجا که سرزمین جنگ است و عشق این سه ابلیس- چه می‌گویم؟ - این سه چهره ابلیس را رد می‌کنم. که ما همگی، برادران من! قربانیان این سه اربابیم که این سه به ما تاریخ و تمدن، اخلاق و دین می‌آموزند، که این سه تاریخ و تمدن، اخلاق و دین را بارها در زیر این سنگهای سخت دفن کرده‌اند.

به شهر برگشتم، گشت و گذار در شهر را رها کردم، که حیفم می‌آمد تصویری جز آن توده سنگهای مقدس بر پرده چشمم نقش شود. به چیزی جز آنچه در آنجا آموخته بودم و تمام «بودن»م را برافروخته بود، بیندیشم. یک راست رفتم به اطاقم و نشستم و آوار درد بر سرم و چهره‌های آشنای برادرانم، در برابر چشمم! صد و سی سال هر روز به طور معدل سی هزار تن از برادرانم، از اسوان تا قاهره، پنج هزار سال پیش از من!

پنج هزار سال پیش؟....»






تاریخ : یکشنبه 96/1/6 | 6:11 صبح | نویسنده : ملیحه قاین ابراهیم آبادی | نظرات ()

به نام خدا

سلام دوستان گل خواننده این پست؛ می خواهم در مورد امری مطلب بگذارم که مرا با اینکه مشابه آن امر را بسیار در جامعه دیده ام؛ اما مدام متحیر می کند. یک امر عجیب و بی اخلاقی بزرگی در جامعه ی ما مکررا در جاهای مختلف به وضوح اتفاق می افتد و اکثرا(در جایگاههای مختلف) به آن مبادرت می ورزند؛ واقعا برای من قابل فهم نیست این همه بی اخلاقی...

ماجرا از این قرار است که بنده زمانی که رتبه ام در کنکور دکتری آمد، گفتم خب مشورتهایی داشته باشم؛ از جمله سنجش و دانش تبلیغات زده بود مشاوره رایگان و فلان و کلی تبلیغ...

گفتم خب یه سری بزنم ببینم آیا نکته ای هست که باید در انتخاب رشته رعایت کنم...

این شد که رفتم مرکزی که آدرس زده بودند و آنجا از من خواستند که پرینتی از مشخصات پرونده ام ببرم؛ و بنده هم گفتم شاید برای مطالعات خودشان و برآوردهایی که برای راهنمایی در انتخاب رشته به دانشجویان سالهای بعد با توجه به نتیجه ی انتخاب رشته ی ما و امتیاز ما در این سال برایشان کاربرد دارد به این اطلاعات نیاز دارند؛ لذا پرینت گرفتم و بردم برایشان...

بعد از مدتی که نتایج آمد، دیدم که اسمم را به عنوان کسی که از کلاسهای آنها استفاده کرده است زده اند که مثلا قبول شده و...

تعجب کردم با خودم گفتم خب بگذار زمان بگذرد، حتما یک تبلیغ کوتاه مدت حالا به دروغ گفته... اکنون من چطور پیگیرش باشم؟! و خلاصه حوصله نکردم که پیگیر شوم(البته کار اشتباهی کردم؛ باید همان زمان این پست را می گذاشتم)؛ خلاصه اینکه زمان گذشت و الان بنده سال سوم دکتری هستم و همچنان این تبلیغ را در اینترنت زده اند و با وقاحت تمام به دروغ مردم را گول می زنند.

برایم سئوال شده که واقعا بقیه هم که اسم شان آنجاست؛ آیا آنجا آموزش دیده و کلاس رفته اند؟؟؟ و یا نه آنها هم مانند بنده فقط رفته اند آنجا از مشاوره ی آنها برای انتخاب رشته استفاده کرده اند؟؟؟ جالب اینجاست که در راهنمایی شان هیییییچ کمک خاصی و نکته ی خاصی که برای بنده به شخصه، بخواهد کاربرد داشته باشد نگفتند؛ إلا اینکه اطمینان خاطر دادند که به ترتیب همه دانشگاه ها را انتخاب کنید احتمالا به مصاحبه دعوت می شوید...

خلاصه اینکه برای این مشاوره یک سری اطلاعات بنده را گرفتند وقتی که نتیجه آمده است؛ آنرا بدست آورده و به عنوان کسی که در آنجا آموزش دیده به دروغ معرفی کرده اند و...

وا اسفا از این همه دروغ در یک جامعه ی اسلامی و آن هم شیعی با الگوهای گرانقدری همچون امام علی  و امام حسین علیهما السلام...

اینم آدرسی که در آن اسم این حقیر را به عنوان کسی که آنجا آموزش دیده معرفی شده:
افتخار آفرینان سنجش و دانش در کنکور دکترای سراسری






تاریخ : پنج شنبه 95/12/26 | 12:7 عصر | نویسنده : ملیحه قاین ابراهیم آبادی | نظرات ()

           هوسی است در سر من که سر بشر ندارم

من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم

          دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانی

من از او به جز جمالش طمعی دگر ندارم

          کمر و کلاه عشقش به دو کون مر مرا بس

چه شد ار کله بیفتد چه غم ار کمر ندارم

          سحری ببرد عشقش دل خسته را به جایی

که ز روز و شب گذشتم خبر از سحر ندارم

         سفری فتاد جان را به ولایت معانی

که سپهر و ماه گوید که چنین سفر ندارم

         ز فراق، جان من، گر، ز دو دیده در فشاند

تو گمان مبر که از وی دل پرگهر ندارم

        چه شکرفروش دارم که به من شکر فروشد

که نگفت عذر روزی که برو شکر ندارم

        بنمودمی نشانی ز جمال او ولیکن

دو جهان به هم برآید سر شور و شر ندارم

        تبریز عهد کردم که چو شمس دین بیاید

بنهم به شکر این سر که به غیر سر ندارم

مولانا






تاریخ : جمعه 94/8/22 | 10:11 صبح | نویسنده : ملیحه قاین ابراهیم آبادی | نظرات ()
سلام دوستان بنده از خواندن این شعر بسیار زیبای سرشار از اخلاق و عرفان و عشق بسیار لذت بردم و روحم جانی گرفت در این خستهگی از شلوغ بازار روزگار؛ به همین خاطر در وبلاگ می گذارم تا بلکه شما نیز لذتی برید.
گاهی واقعا شعرای ما شاهکار ارائه می کنند؛ گویا شاعر این شعر زیبا کیوان شاهبداغ است؛ البته نظر بنده ناظر به مضمون شعر است و نه قواعد شاعری از نظر وزن و قافیه و ...
چه زیبا خالقی دارم
 دلم گرم است می دانم
 که فردا باز خورشیدی 
 میان آسمان ، چون نور می آید  
 شبی می خواندم .... با مهر
 سحر می راندم ..... با ناز
 

 

 چه بخشنده خدای عاشقی دارم
 که می خواند مرا ، با آنکه میداند
                                            گنه کارم

 اگر رخ بر بتابانم
 دوباره  می نشید بر سر راهم
 دلم را می رباید ، با طنین گرم و زیبایش

 که در قاموس پاک کبریایی ، قهر نازیباست

 چه زیبا عاشقی را دوست می دارم
 دلم گرم است می دانم ، که می داند
 بدونِ لطف او ، تنهای تنهایم
 اگر گم کرده ام من راه و رسم بندگی ،
                                                 اما
 
 دلم گرم است ، می دانم   
 خدای من ، خدایی خوب می داند
 و می داند که سائل را نباید دست خالی راند

 دلم گرم خداوندی ست 
 که با دستان من ، گندم برای یاکریم خانه می ریزد
 و با دستان مادر کاسه آبی را، برای قمری تشنه

 دلم گرم خداوند کریمِ خالق نوریست 
 که گر لایق بداند
 روشنی بخشد ، به کرم کوچکی با نور
 دلم گرم خداوند صبور و خالقِ صبریست 
 که شب ها می نشیند در کنارم
 تا  که بیند می رسد آن شب
                       که گویم عاشقش هستم؟
 


 
  تو آیا هیچ می دانی خدایم کیست ؟

 چنان با من به گرمی او سخن گوید
 که گویی جز من او را بنده ای ، در این زمین و آسمان ها نیست
 
 هزاران شرم باد بر من 
 چنان با او به سردی راز می گویم
 که گویی من جز او  و بی گمان
یکصد خدا دارم

 
چنان با مهر می بخشد
که گاهی آرزوی صد گناه و توبه من دارم





تاریخ : پنج شنبه 94/6/5 | 2:6 عصر | نویسنده : ملیحه قاین ابراهیم آبادی | نظرات ()

خدایا چقدر سخت است!

خدای مهربان من؛ این کلمات و جملاتی است که درباره خاله ی عزیزتر از جانم می گویند؛ خاله ی دیگرم، گریه می کرد و می گفت: با یک غم بر دل می روم پیش خواهر بیمارم، و با دلی صد برابر شده از غم باز میگردم.

می گفت: در ریه هایش لوله گذاشته اند تا هوا را خارج کند؛ قبلا آب می آورد؛ اما جدیدا هوا گرفته و در آن تجمع مضر یافته.

گریه، گریه، گریه...و باز ادامه می دهد و می گوید، که خاله ی بیمارم، درد دلها بسیار کرده، غصه می خورد و بسیار لاغر شده و در طی یکی دو سال، کلی افتاده شده است.

می گوید: خاله وقتی حالش به شدت بد می شود و به مرحله ای می رسد که بدون اراده سخن می گوید، مدام از فرزندان خود می گوید و نام آنها را می برد؛ معصومه بیا...؛ بچه ها غذا درست کنید رضا می خواهد بیاید و ....؛ خدایا چه کرده ای با ایجاد مهر مادری! مادر، مادر، مادر! عاشقی به تمامه مجنون و بی نظیر، حس مادری حسی عجیب زیبا و اسیر کننده.

یادم هست، سالها قبل شاید 15 سال قبل، وقتی خواهر گلم مرضیه را در حالی دیدم که به همسرش به شدت مهر و عشق می ورزید، دیدم؛ به او گفتم مرضیه این حال را می بینی!؟ حال تصور کن وقتی که بچه دار شوی، آنوقت خواهی فهمید که چقدر عشق آن باز وصف ناشدنی است. خواهر عزیزم منکر شد، و گفت، نه اینطور نیست، هر چه هم بچه عزیز باشد و... خلاصه اینکه یه طورایی بنظرش می رسید که مهر این دو هم طرازند، بنده عرض کردم: خب نه اینکه آن موقع دیگر همسر عزیز نباشد؛ همسر عزیز هست؛ اما فرزند مهرش چیز دیگریست...

چند سال گذشت؛ و به لطف خدا بچه دار شد؛ الیاس عزیزم رو داشت، بعدها به او گفتم یادته بهت گفتم مهر فرزند اینطوره...

خودش روزی اعتراف کرد، گفت وقتی که چشم الیاسم را دکتر گفت که ضعیف شده و باید عینک بزند -این امری هست که برای همه ما اتفاق می افتد- تا چند روز فقط گریه می کرد و دلش برای فرزندش گرفته بود...؛ گفت وقتی این اتفاق افتاد فهمیدم که چقدر فرزند مهرش عجیب است...

حالِ خاله ی جوان بیمار و عزیز من هم با این همه درد و رنج و سختی؛ به جای ناله و گفتن از درد پهلویش وقتی که حالش به شدت بد است، از فرزندانش می گوید و آنها را صدا می کند...

خدایا ما را قدر دان مادرانمان قرار ده؛ و ما را -خاصه مرا- از بی حرمتی به ساحتش، در کمترین حالت آن حفظ کن...!

خدایا چه بگویم!؟ چقدر گاهی ناشکرم و ناشکریم ما بندگان. چقدر منی که سالمم، حداقل بیمار سخت نیستم، ناشکرم؛ اگر چه کسالتهایی ممکن است گاهی از چپ و راست باشد؛ اما خب، سلامتی ای هست؛ و نیز مهمتر از آن اینکه با این همه ناملایمات زندگی، من و امثال مرا از خطر خیلی از بیماریها که با وجود آن سختی ها می توانست براحتی ما را برباید حفظ کردی!

خدایا تو را سپاس برای هر آنچه هست؛ مهربان من، ما را دریاب؛ خال? عزیزم را شفا بخش. من که گنهکارم؛ اما ای کاش بندگان مهربان و خوبت، این متن را بخوانند و برای خاله ی عزیز و غریب من دعا کنند؛ بسا که دعایشان مستجاب شود؛ از همه ی تان می خواهم دعایش کنید، او یکی از بندگان غریب و تنهای خداست؛ گاهی با دعایی برای یک رنج دیده ای، مسافتها به خداوند نزدیک می شویم.

فاطمه جان، خاله ی گل من، زنی مهربان و رنج دیده؛ می توانم بگویم از آنان است که می توان گفت این بیت را به خوبی صحه گذاشته در جهت جواب مثبت به آن، "گر به ذلت برسی پست نگردی مردی".

کاش شاکر باشیم و صابر، و کاش بندگی را لحظه به لحظه به ما بیاموزی که به شدت در سختی ها نیز ایمان و عمل صالح به خطر می افتد.

خدای مهربان من، ما را ببخش و دریاب و هدایت کن.

تمنی دعا دارم.






تاریخ : سه شنبه 94/6/3 | 6:9 عصر | نویسنده : ملیحه قاین ابراهیم آبادی | نظرات ()

سلام

گرامی داشت نام و یاد شهدا ...

 

من هم پرواز را می فهمم ... 

من هم می خواهم تا آغوش محبوبم پرواز کنم...

اما ... اسیرم در قفس نفس

اما....درگیرم با سیم خاردارهای هوای نفسم..

اما ...زمین گیرم به خاطر بار سنگین گناهانم...

هر لحظه از محبوبم دورتر می شوم ،می بینم ....

هر لحظه آغوشی ، که برای من باز است ؛بسته تر می شود ...می دانم....

و می دانم که دوای دردم سخن زیبای سردار شهید علی چیت سازیان است که

گفت : " کسی می تواند از سیم خاردارهای دشمن عبور کند،که در سیم

خاردارهای نفس ؛گیر نکرده باشد "

فقط نمی دانم  چرا کاری نمی کنم.....

      فقط نمیدانم  چرا کاری نمی کنم ......

                                                   *** التماس دعا ***

نویسنده این مطلب، دوست عزیزم، "پرواز تا یکی شدن..." است






تاریخ : یکشنبه 94/6/1 | 12:13 صبح | نویسنده : ملیحه قاین ابراهیم آبادی | نظرات ()
   1   2   3   4   5      >
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
.: :.